خدایا
هر چند می دانم از هر دو بی نیازی
خدایا ، دنیای کوچکم زیر پایت هر چند برایت به قدر ذره ای به حساب نمی آید
به فاطمه ات که از پاکی اش می گویند قسمت می دهم
مگذار در این بازار مکاره
پاکیمان یادمان برود ...
هر چند می دانم از هر دو بی نیازی
خدایا ، دنیای کوچکم زیر پایت هر چند برایت به قدر ذره ای به حساب نمی آید
به فاطمه ات که از پاکی اش می گویند قسمت می دهم
مگذار در این بازار مکاره
پاکیمان یادمان برود ...
شوق پروازی ندارم وقتی از شهر تو دورم
من خودم شکستم اما پیش تو سنگ صبورم
چرا باورت نمیشه من همون رفیقت هستم
من یه عمر تا قیامت د ل به دستای تو بستم
چرا باورت نمیشه مگه از یاد تو رفته
خندهات مرحم من بود تو شبای غم گرفته
شوق پروازی ندارم وقتی از شهر تو دورم
من خود م شکستم اما پیش تو سنگ صبورم
حرف تازه ای ندارم جز ترانه ی نگاهم
من و از خودم رها کن اگه غرق اشتباهم
اگر خدائي نباشد بايد او را اختراع كرد ، اما تمامي طبيعت فرياد بر مي آورد كه خدا هست .... ولتر
بدبخت ترين و مفلوكترين انسان كسيست كه به عدم تصميم گيري عادت كرده است....ويليام جيمز
من همه چيز خود را به گرسنگي ها و مشقات ايام جواني مديونم .... ناپلئون بناپارت
از نادانان بيش از متقلبان بايد ترسيد .... ملكه كريستينا
اگر در تمام جهان يك ذره ي بي مقدار از قوانين گيتي متابعت نمي كرد ، مدتهاي مديدي بود كه جهان ما ديگر اين جهان نبود .... موريس مترلينگ
انسان يگانه جانداريست كه مي داند ميميرد .... آندره مالرو
بهترين زمان براي كنترل احساس ، لحظه ي شروع آن است.... آنتوني رابينز
بشر وقتي از اميد و رؤيا دور بماند ، مرده اي بيش نيست ....سقراط
مرد بزرگ به خود سخت مي گيرد و مرد كوچك به ديگران ....كنفسيوس
هر قدر كسي را بيشتر دوست داريد ، كمتر مغرورش كنيد....مولير
عوام ثروتمندان را محترم ميدارند و خواص ، دانشمندان را .... افلاطون
نعمت هاي خويش را بشمار نه محروميت ها را .... ديل كارنگي
پيري انسان به پيري شرائينش بستگي دارد و جواني او به افكارش.... ويل دورانت
صورت شما كتابيست كه مردم مي توانند از آن چيز هاي عجيب بخوانند ....
گفتم: خدایا از همه دلگیرم، گفت: حتی از من؟
گفتم: خدایا دلم را ربودند، گفت: پیش از من؟
گفتم: خدایا چقدر دوری، گفت: تو یا من؟
گفتم: خدایا تنهاترینم، گفت: پس من؟
گفتم: خدایا کمک خواستم، گفت: از غیر من؟
گفتم: خدایا دوستت دارم، گفت: بیش از من؟
کولهبارم بر دوش، سفری باید رفت، سفری بیهمراه،
گم شدن تا ته تنهایی محض،
یار تنهایی من با من گفت: هر کجا لرزیدی، از سفرترسیدی،
تو بگو، از ته دل، من خدا را دارم ...
شاید این چند سحر فرصت آخر باشد که به مقصد برسیم!
اي علت قشنگي رويا و خواب من
تنها دليل گل شدن اضطراب من
اي راه حل ساده ي جبران تشنگي
فواره ي نگاه قشنگ تو آب من
رفتي چه قدر ساده دل آسمان شکست
در عکس مهربان تو در کنج قاب من
باران چه قدر حرف تو را گوش مي کند
مي بارد آن قدر که نيايي به خواب من
گرچه نگاه عاشق تو هيچ کم نکرد
از اوج دل ندادن تو يا عذاب من
اما دل شکسته ي من باز هم نوشت
صد آفرين به چشم تو و انتخاب من
می شود رنـــگ نگاه یاس را با نــــگاه آبیت پیوند داد
می شود در باغ همپای نسیم به شقایق یه سبد لبخند داد
می شود با بال سرخ عاطفه تا فراسوی افق پرواز کرد
می شود با یاری حسی لطیف عشق را با یک تپش آغاز کرد
می شود در بیکران آسمان شعر سرخ یک شقایق را سرود
می شود در مرز یک آشفتگی جان فدای غنچه ای تنها نمود
می شود با دستی ازجنس بهار تک تک پروانه ها را تاب داد
می شود با جرعه ای از اشک شوق باغ سرخ لاله ها را آب داد
می شود با یـــــــک نگاه ماندگار از طلوع شهر رویا شعر گرفت
می شود گل های دل را آب داد می شود تا آبــــی دریا شکفت
می شود در جــــاده های آرزو مثل بید پاک و مجنون تاب خورد
می شود قویی غریب و تشنه بود از لب دریاچه ی دل آب خورد
می شود از شهر پاک پنجـــره سوی حسی ماندنی پرواز کرد
می شود هم بازی پروانه شد برگــــهای لادنی را ناز کــرد
می شود یک شاخه گل را هدیه داد می شود با خنده ای پایان گرفت
می شود یک لکه ابر پاک بود می شود آبی شد و باران گرفت
پس بیا دنیای پاک قلبت را جایــــگاه رویش گلــــها کنیم
با نگاهی روح را رنگی زنیم با تبسم خانه را زیـــبا کــــنیم
معنی این حرفــــــها یعنی بیا از تمام کـــینه ها عاری شویـم
زخم یک پروانه را درمان کنیم در کــویر سینه ای جاری شویم
يا رب مکن از لطف پريشان ما را
هر چند که هست جرم و عصيان ما را
ذات تو غني بوده و ما محتاجيم
محتاج به غير خود مگردان ما را
در ديده به جاي خواب آب است مرا
زيرا که بديدنت شتاب است مرا
گويند به خواب، تا به خوابش بيني
اي بي خبران چه جاي خواب است مرا
ما دل به غم تو بسته داريم اي دوست
درد تو به جان خسته داريم اي دوست
گفتي که به دل شکستگان نزديکم
ما نيز دل شکسته داريم اي دوست
که هنوز نیومده هوایی شدم برم
به چی دل بستم ام که از همه دل کندم
که به دنیا غم دنیا می خندم
کاشکی بازم تو حرم با کفترات بپرم پیش تو پر بگیرم ازت خبر بگیرم
رو سیاهم که هنوز از تو خیلی دورم ، مهربونی با من اما من انگار کورم
اگه دورم از تو ، تو به من نزدیکی ، دلمو می بینی حتی تو تاریکی
چی میشه یه بار دیگه باز بیام پابوست ، که می خوام غرق بشم تو اقیانوست... .
فردای آن روز، خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم اینجا که منم باغچه ای است و عمری ست که من ریشه در خاک دارم. و ناگزیر دستهایم جوانه زد و تنم، ترک خورد و پاهایم عمق را به جستجو رفت.
و از آن پس تاکی که همسایه ما بود، رفیقم شد.
و او بود که به من گفت: همه عالم می روند و همه عالم می دوند، پس تو هم رفتن و دویدن بیاموز.
من خندیدم و گفتم: اما چگونه بدویم و چگونه برویم که ما درختیم و پاهایمان در بند!
او گفت: هر کس اما به نوعی می دود. آسمان به گونه ای می دود و کوه به گونه ای و درخت به نوعی.
تو هم باید از غورگی تا انگوری بدوی.
و ما از صبح تا غروب دویدیم. از غروب تا شب دویدیم و از شب تا سحر. زیر داغی آفتاب دویدیم و زیر خنکی ماه، دویدیم. همه بهار را دویدیم و همه تابستان را.
وقتی دیگران خسته بودند، ما می دویدیم. وقتی دیگران نشسته بودند، ما می دویدیم و وقتی همه در خواب بودند، ما می دویدیم. تب می کردیم و گُر می گرفتیم و می سوختیم و می دویدیم. هیچ کس اما دویدن ما را نمی دید. هیچ کس دویدن حبّه انگوری را برای رسیدن نمی بیند.
***
مادرم خواب دید که من تاکم. تنم زرد است و بی برگ و بار؛ با شاخه هایی لخت و عور.
مادرم اندوهگین شد و خوابش را به هیچ کس نگفت. فردای آن روز اما خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم که درختی ام بی برگ و بی میوه. و همان روز بود که پاییز آمد و بالاپوشی برایم آورد و آن را بر دوشم انداخت و به نرمی گفت: خدا سلام رساند و گفت: مبارکت باد این شولای عریانی؛ که تو اکنون داراترین درختی. و چه زیباست که هیچ کس نمی داند تو آن پادشاهی که برای رسیدن به این همه بی چیزی تا کجاها دویدی!

خداوندا! دستانم خالی اند و دلم غرق در آرزوها
یا به قدرت بی کرانت دستانم را توانا گردان، یا دلم را از آرزوهای دست
نیافتنی خالی کن
بهترین انتقامی که می تونی از سرنوشت بگیری اینه که شاد باشی.
يکي در آرزوي ديدن توست
يکي در حسرت بوسيدن توست
ولي من ساده و بي ادعايم
تمام هستي ام خنديدن توست
در ميان هاي و هوي قطره ها
قطره اي تنها به روي موج ميبينم
سكوت سرد ساحل را
براي لحظه اي كوتاه
درون چشم دريا باز ميبينم
من آن افسانه افسونگر غم را
به روي غنچه لبهاي گلگونش
پر از آواز ميبينم.
من از فرياد يك پروانه ميگويم
من از تنهايي پاييز
من از سنگيني برگي براي تك درختي خشك
من از آوار ميگويم.
خدايا چشم من بنگر
كه ميبينم كه ميسوزد
ميان شعله ها پروانه اي عاشق
كه پرپر ميشود آخر
شقايق در دل طوفان سختيها
خدايا ديده ام ديدي؟!
چرا هستي به جان داغدارم باز بخشيدي؟!!
من از كنج دل خود راز با دلدار ميگويم
من آن راز مگو را باز ميگويم
من از درد نهان قطره اي تنها
ميان اشكهاي گرم و غمبارش
كه سوي گونه اي خسته
پريشان وار، آوار ميگردد
سخنها با خدا دارم
خدايا چشم من بنگر
هنوز اندوه جانكاهي
ميان چشمهاي خسته اش
انگار ميبينم.
خدايا چشم من بنگر
خدايا قلب او بنگر...
می خوام يه قصه بگم از سرشت آدما
روزی که تو آسمون تک و تنها بود خدا !
اون روزا آسمونا رنگشون آبی نبود!
تو دل ستاره ها درد بی خوابی نبود !
یه روزی خدا اومد یه ذره خاکُ گرفت!
به هوای عشق تو گِل آدم و سرشت!
برا خوشحالی تو این زمین و آفرید
این همه کهکشونو روی دامن تو چید !
برای چشمای تو بهشت و بهونه کرد!
با ناز نگاه تو دوزخ و ویرونه کرد!
برا عطر نفس هات نسیم و آواره کرد!
برای بچگی هات زمین و گهواره کرد!
خورشید و برای تو ، توی آسمون گذاشت!
گلای سرخ و فقط، برا خاطره تو کاشت!
بارون و به خاطر سبزی دل به تو داد!
برا بوییدن تو خودشو رسوند به باد !
از سیاهی چشات قطره ای جوهر گرفت !
بعد از اون شد که دیگه ، شب زیبا سر گرفت!
از صدای گریه هات رعد و برق و آفرید !
دونه های اشکتو روی دریاها پاشید!
امید رو به یاد تو به زمین ارزونی کرد !
از غم چشمای تو تو پاییزو زندونی کرد!
روزی که خدا تو رو سرور دنیا می کرد !
با گلاب عشق ِ تو دل ها رو معنا کرد!